یاس ناز |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
گریه
امروز بدجوری دلم هوای گریه داشت
خلوتی نیافتم
ناچار در خود گریستم......
| لینک | شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ - محمد محسنیمهر |
شاید آخر به پایان رسد این انتظار
باز امشب هم
خواب را بر چشمان همیشه منتظر حرام خواهم کرد
و جاری اشک این منتظران را به نظاره خواهم نشست
تا شاید آخر به پایان رسد این انتظار
اگر چه با شمارش قلب این به نفس افتادگان
| لینک | شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ - محمد محسنیمهر |
آن مرغ فریاد و آتش!
یک بال فریاد و یک بال آتش
مرغی از این گونه
سر تا سر شب
بر گرد آن شهر پرواز می کرد
گفتند
این مرغ جادوست
ابلیس مرغ را بال و پرواز داده ست
گفتند و آنگاه خفتند
وان مرغ سرتاسر شب
یک بال فریاد و یک بال آتش
از غارت خیل تاتارشان برحذر داشت
فردا که آن شهر خاموش
در حلقه ی شهر بندان دشمن
از خواب دوشینه برخاست
دیدند
زان مرغ فریاد و آتش
خاکستری سرد برجاست
استاد محمدرضا شفیعی کدکنی (م. سرشک)
| لینک | شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ - محمد محسنیمهر |
شما را خبری هست ز خود؟
دیر زمانی است ز خود بی خبرم
شما را خبری هست ز خود؟
| لینک | سهشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ - محمد محسنیمهر |
سکوت
شب را به سکوت سر کردم...
امشب نیز چنین خواهم کرد
و شبهای دگر هم...
که مرا غیر سکوت
فریاد دگر نیست...
| لینک | پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ - محمد محسنیمهر |
افسوس
آرام از کنار صفحه سفید خاطره ها گذر می کنم...
به دنبال نقطه ای می گردم اگر چه کوچک و سیاه
تا شاید برای لحظه ای به بودن، دل ببندم... اما افسوس!...
افسوس که نقطه ای هم برای دل بستن نیست!!!
| لینک | یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩ - محمد محسنیمهر |
از نفس افتاد این قلم
از نفس افتاد این قلم
نارفته ره،
دیگر ندارد نای رفتن این قلم
همره و همرازش کجاست
تا بیاموزد به این وامانده از ره
آنچه را
کز سرد و گرم روزگار
شیره جان کرده بود...
| لینک | شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩ - محمد محسنیمهر |
باید رفت...
وقتی برای نوشتن نیست
وقتی برای خواندن هم نیست
دیگر حتی وقتی برای ماندن و شنیدن هم نیست
باید رفت
باید رفت به هر جا که ممکن شد
ماندن، پوسیدن است
ماندن، از مرگ گفتن است
باید رفت و با آنها که رفته اند، همراه شد
رفتن سرود همنوایی است
از عشق گفتن و از بی قراری است
پس اکنون را که قراری نیست
چاره چیست
باید رفت ...
| لینک | دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩ - محمد محسنیمهر |
کوزه خالی میخرم ...!
خیلی وقت بود که وبلاگمو به روز نکرده بودم. راستش نه اینکه وقت نیست، چرا وقتشم زیاده ولی چه باید کرد که دلمشغولیا بسیار و دلخوشیا....
این مطلب زیبارو یکی از دوستان زحمت کشیدن ایمیل کردن. بد ندیدم توی وبلاگ بذارم ...
یاد دارم در غروبی سردِ سرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد می زد: کهنه قالی میخرم
دست دوم، جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری، کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقاً مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت: آقا سفره خالی میخرید ؟
| لینک | پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ - محمد محسنیمهر |

